مستان ز می و مسکر هستی
تو بیایی همه ساعت، همه ی ثانیه ها ..… از همین روز، همین لحظه، همین دم عیدند
همه آدما
یه روزایی دارن که توش خیلی غصه میخورند..بعضا اگر برای یکی این روزاش طولانی
شه، مشکلات دیگه اضافه شه و ضعفِ شخصیتی هم چاشنیش، یه وقتایی فکر میکنه که اصلا
ای کاش هیچوقت نبود..و حالا که هست ای کاش میشد اصلا نباشه..به زبان ساده همون
خودکشی. منتهی این
مقوله واسه افراد با تفکرات مختلف تعابیر مختلفی داره.. برای من از اون نوعی ه که
حاضر نیستم این کار رو بکنم.. به هر دلیلی، گناهه! ضابع ِ ! نه دنیا گیرم میاد نه
آخرت و فقط فرصتی که بهم دادند رو مثل احمقا تحت تاثیر یه بحران گذرا از دست میدم.. همیشه فکر
میکردم چی میشد اگر یه اتفاقی میفتاد که من یه بلایی سرم میومد که میرفتم کمایی،
چیزی..و مرگ و از دست دادن رو تجربه میکردم..و میفهمیدم که واقعا اگر نباشم بقیه
ککشون میگزه یا نه. دیشب این
فیلم ِ"5کیلومتر تا بهشت" رو نشون داد که والدین دختر ه هنوز بعد این
همه سال دلشون واسش میتپه و ... ولی مامانم یهو گفت آدم واسه یکی که خودکشی کرده
که کاری نمیکنه! از اون
موقع تو فکرم..که مامانم با منظور گفت..یا واقعا همچین اعتقادی داره؟؟ و بیشتر
واسه خودم متاسف شدم که... البته از یه نظر هم خوشحال..چون من هیچوقت شکر خدا از
این قصدها نکردم..شایدم فقط از ترسم ه هِیییییییی
روزِگار! کاشکی همه
چیز با یه و ِرد تموم میشد!کاشکی میشد رفت یه جایی که هیچکدوم از این دور و بریا
نبودن..آخه نمیشه بین همه اونایی که هر روز ازشون انرژی منفی میگیری، اتاقی که هر
روز حالت رو بیشتر بهم میزنه، افرادی که هر روز بیشتر تحقیرت میکنند و تو رو به
مرگ راضی..بمونی و بتونی تغییر کنی.. گاهی باید
هجرت کرد تا نپوسید.آخه عمر انسان، میوه شاخسار طبیعته.(این جمله آخر رو از کتاب
شکوفایی عقل در پرتو نهضت حسینی-آقای جوادی آملی آوردم.) اگر آدمی این میوه رو در
راهش صرف نکنه بالاخره وقت پلاسیدگیش هم میرسه و تلف میشه..پس تا دیر نشده باید
کاری کرد! قراره این
هفته بریم نجف، کربلا ... یعنی یه
سفر..یه جای دور از اینجا..البته باید بگم که این سفر یکی از همین آدمای دورو برم
که خیلی از مامانم بدتر برخورد میکنه هم همراهمه! تازه این
سفر که یه هفته بیشتر نیست! ما یه ماه، ماه رمضون رفتیم آخرش با گناه داریم خارج
میشیم.. میگن تو شب قدر چند دسته از آدما بخشیده نمیشند، یکیش اونایی اند که کینه
تو دلشونه.. اونایی که عاق والدینند.. یعنی والدین ه ازشون ناراضی اند.. منی که
بهم میگند تو دلت کینه است و عقده ای هستی.. منی که مامانم هر بار میبینتم میگه
ازت ناراضی ام و تو بدبخت میشی و همین دوروبریات میندازنت بیرون.. اونوقت منی که
از خودم و خودت هم کینه دارم میتونم باز امیدوار باشم؟ اگر نباشم که باز میگی
گناهه.. ما که این خوف و رجاء رو نفهمیدیم.. مثل خیلی چیزای دیگت.. از علم فقط
وسواسش رو یاد گرفتیم.. میگن کسی
که شب قدر بخشیده نشه تا عرفه بخشیده نمیشه.. میگن کسی که آدم نشد ببرینش کربلا
اگر خوب نشد دیگه خوب نمیشه.. اگر من رفتم و با همون کولهبار بدبختی قبلیم برگشتم
چی؟؟؟:/ کاش همون
اتفاق اول میفتاد..که اون بلاهه سرم میومد.. تو جلسه توجیهی گفتند اونجا امکان
دزدی،تجاوز، بمب و... هست. یه لحظه فکر کردم اگر همچین بلایی سرم بیاد چی میشه!
چقدر خرم! چرا ما آدما همیشه میخوایم با حذف صورت مسئله به جواب برسیم؟؟خب آخه
صفحه سفید و بیشتر از پاک کن دوست داریم. درسته که خودت گفتی اگر توبه کنیم حتی
بدیهامون رو به خوبی تبدیل میکنی، اما میدونی که این کار یعنی چقدر سختی، چقدر
صلابت و استحکام شخصیت، ثبات قدم، اراده و... انصافا
چندتاشو تو من میبینی؟؟؟ به قول
اون آقا، آب کثیفم میاد تو باغ یه میوه ای میده...دیگه حرم شما، آقا از باغ که
خیلی بیشتره..من یعنی از اون کثافات کمترم که نخوام یه ثمر داشته باشم تو باغ
حرمت؟؟ یعنی
واقعا میشه همه چیز متعادل شه؟؟ چجوریش با خودت میدونم
ممکنه خدام منو نبخشه..میدونم محبتم به شما فقط میتونه در حد ادعا بوده باشه..اما
اونقدری از بخشندگی میدونم که شما رو کریم میخونند یعنی چی..که اگر از شما بخوام
واسطه بشین یعنی چی.. واسه همینه که میگم لبیک.. چون این اولین قدم واسه یه
شروعه.. همانطور که اولین مرحله احرام هم از مسجد شجره و با لبیک گویی شروع میشه..
پس لبیک:)! خواب بودم..خواب آدم خسته ای که چند روز ه از خواب اضافیش زده و درس خونده و امتحانم داده.. اما ناگهان راس ساعت 6 هر چی موبایل تو اتاق بود + ساعت دیواری شروع به زنگ زدن ممتد کردند... طوری که از خواب پریدم..داداشم همون لحظه گفت 1 دقیقه مونده تا نماز قضا شه. یه لحظه هنگ بودم...باید تصمیم می گرفتم.تصمیم مهمی بعدِ نماز رفتم تو فکر که این چه حالی ه؟؟ و یاد یَوم الخروج افتادم..همیشه فکر می کردم که این حکایت صور اسرافیل چجور میتونه باشه و... اما این طرز بیدار شدن واقعه عظیم آن روز رو برام قابل درک تر کرد. يَوْمَ يَسْمَعُونَ الصَّيْحَةَ بِالْحَقِّ ذَلِكَ يَوْمُ الْخُرُوجِ.. روزى كه
فرياد [رستاخيز] را به حق مىشنوند آن [روز] روز بيرون آمدن [از زمين] است نکته دیگه این بود که من مثلا میخواستم زودتر بیدار شم و به کارام برسم..اما این طرز ناگهانی بهم فهموند که اونجا خیلی ناغافل این اتفاق میفته یَوم یکون الناسُ کالفَراش المَبْثوث؛ روزی که مردم همانند پروانههای
پراکنده مبهوتند (۴ قارعه) یَوم یَخرجُونُ مِن الاَجداث سِراعاً؛ روزی که مردم از گور شتابان بیرون
میآیند (۴۳ معارج) بچه که بودم کم نبود وقتایی که از مدرسه میومدم و پشت در میموندم. ................................................ همیشه دختر یکی از همسایه ها بود که هر موقع میومد و من رو میدید میبرد خونشون ...چه نهار ها که من اونجا نخوردم و چه بازی ها که نکردم.. البته هر وقت داداشش میومد انقدر ترسناک و خشن برخورد بود که بلافاصله خداحافظی میکردم و میومدم..هر چی خانواده خوب و مهربون بودند، خشم ها تو این داداش ه جمع شده بود...پدرش هم جزو خیرین مدرسه ساز بود... این هفته بعد مدت ها که رفتم فیس بوک دیدم همون دختر خوش قلب همسایه منو اَد کرده...خیـــلی حس خوبی بود..کلی خشحال شدم...و باعث شد یه نکته مهم دیگه تو زندگی م رو بهش دقت کنم...خدا خِیرَت دهاد مریم جان که همیشه سبب خیری :) وقتی دقت میکنم میبینم کمتر پیش میاد که خودم دست کنم تو کیف و کلید در بیارم و بخوام در رو باز کنم. کار هام رو پشت درهای بسته انجام میدادم...بزرگ تر هم که شدم دیگه پیش نمیومد پشت در بمونم..چون همیشه دیرتر از خیلیا میرسیدم. اغلب اوقات هم علاقه ای ندارم که اولین نفر وارد یه جایی بشم، مگه مجبور باشم.. باید حتما کسی از داخل باز کنه..یا اینکه من نفر دوم برم داخل الانشم که کلید دارم..باز هم خودم در رو باز نمیکنم باهاش... کلن همیشه منتظرم یکی در رو باز کنه.. خدایا...من پشت درهای بسته نشستم باز...دارم خودمو سرگرم امور میکنم تا یکی رو بفرستی که اگه در رو واسم باز نمیکنی حداقل منو ببره یه جا به اونچه باید برسوندم. آخه میدونی که... از مواردی بود که خیلی کف کردم از نکته سنجی این شیخ..طوری که به شدت از خودم شرمنده شدم: چون جدم شیخ بهایی به مشهد مشرف می شود پس از سه شب پیامبر اکرم صل الله علیه
و اله را در عالم رویا زیارت می کنند که با عتاب به وی می فرمایند: چرا
تاکنون به دیدار گل ما شیخ مؤمن نرفته ای؟
بامداد همان شب شیخ بهایی برای زیارت شیخ مؤمن از خانه بیرون می رود و در راه
دو تن از اهل علم را می بیند و خواب خود را برای ایشان نقل می کند آن دو نفر
نیز به عزم زیارت شیخ مؤمن همراه می گردند و برای آزمایش عظمت شیخ هر یک نیتی
می کنند یکی از آنان عمامه و دیگری انار و سومی شیر برنج را در خاطر می
گذراند.
چون به خدمت شیخ تشرف حال می کنند شیخ اظهار می دارد: تا پیامبر دستور نفرمود
به دیدار من نیامدی؟ میخواهی بگویم که در رویا به تو چه فرموده اند؟ حال خود
بگو . اینم یه حکایت جالب: وقتی حاکمی از اصفهان همراه سه تن از کارمندان خود مأمور شهر بلخ یا مرو می
شود در نیشابور حاکم را حالت جذبه عارض می شود و سر به بیابان می گذارد و آن
سه تن به جانب حوزه مأموریت خود روانه می شوند و ماجرا را به دربار اصفهان
گزارش می دهند.
باری حاکم مدت یکماه در کوههای اطراف نیشابور سر گردان میماند: تا آنکه شبی
که صبح فردای آن به مشهد وارد می شود، در خواب می بیند فیلی قصد هلاک کردن او
را دارد.
پس از آن شیخ رحمة الله حاکم را از آن حال خارج و با دستوری او را به
سوی مأموریت خود روانه می فرماید. لینک و متن کامل حکایات: امروز از چهارمین اردوی متوالی مشهدِ هیئت مسجد دانشگاه (الزهرا(س)) برگشتم. یه جورایی اگر خدا خواست و سال دیگه همین دانشگاه باقی موندم، این اردو آخرین اردوی مشهد هیئتم نمیشه. البته نسبت به سال های قبل خیــــلی خوب نبود..اما باز هم خاطره انگیز بود..خدایا شُکرت!


از اینکه نوت هایی که میخوام بنویسم رو یادم نمیاد متنفرم.
از اینکه واسه عید موبایلم خراب بود و نتونستم با کسی تماس بگیرم واسه تبریک ناراحتم.
از اینکه نقطه عطفام همش اینطوری ازآب در میاد اعصابم خورده.
از اینکه دیگران هر برداشتی که دوست دارند میکنند و هر قضاوتی که میخواهند، دلگیرم.
از این احساسات، درک و شعور مسخره خودم عصبانی ام.
از اینکه هیچ فعل مثبتی واسه به کار بردن ندارم متاسفم!
اما از اینکه فهمیدم حتی با وجود این دلتنگی ها میتونم رو خیلی از غریزه هام پا بذارم خرسندم:)


در این هنگامه پیری فرا رسیده سیلی سختی بصورت پیل می نوازد. حیوان در اثر آن
لطمه می افتد و هلاک می شود.
بامداد همان شب حاکم مزبور وارد مشهد می شود و معبّری جستجو میکند.
شیخ مؤمن را به وی معرفی میکنند، چون بصورت شیخ می نگرد در میابد که وی همان
پیری است که دوش در رویا آفت پیل را از او دفع کرده است، آنگاه شیخ پیش
از آنکه حاکم خواب خود را بیان کند این رباعی را می خواند:
گر مورچه ای درآید اندر صف ما / آن مورچه شیر گردد از همت ما
| Design By : Night Skin |


